يه عذر خواهي خيلي بزرگ بدهكارم.
ميدونستم بيام دانشگاه فرصت كمتر پيش مياد تا آپ كنم اما نه اينقدر...
متاسفانه الان امتحاناي ميان ترم هم كليد خورده و خود درسام رفته رفته سخت تر.
دوستاني هم كه نظر دادن و هنوز جوابشون رو نگذاشتم بايد ببخشن.ميدم به محض فراغت و در اسرع وقت.
اما اي كاش نظرات بيشتر بوي كنكورو ميداد.
اينها دست به دست هم داد تا نتونم مطلب تخصصي كنكوري رو بنويسم.
اما مطلبي رو در ادامه ميخونيد كه در وبلاگ دانشجوييم هم گذاشتم و يجورايي انگيزشي هست.
باز هم با عرض پوزش و البته تشكر از لعيا خانوم كه در تكميل پست كمك كردن:
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-==-=-=-=-==-=-=-=-==-=-=-=-=-=-
یک دانشمند آزمايش جالبي انجام داد:

اون يک
اکواريم شيشه اي ساخت و اونو با يک ديوار شيشه اي دو قسمت کرد .
تو يه قسمت
يه ماهي بزرگتر انداخت و تو قسمت ديگه يه ماهي کوچيکتر
ماهي کوچيکه
تنها غذاي ماهي بزرگه بود و دانشمند به اون غذاي ديگه اي نمي داد…
اون براي خوردن ماهي کوچيکه بارها و بارها به طرفش حمله مي کرد،
اما هر بار به يه ديوار نامرئي مي خورد.
همون ديوار شيشه اي که اونو از غذاي مورد علاقش
جدا مي کرد .
بالا خره
بعد از مدتي ازحمله به ماهي کوچيک منصرف شد.
او باور
کرده بود که رفتن به اون طرف اکواريوم و خوردن ماهي کوچيکه کار غير ممکنيه .
دانشمند
شيشه ي وسط رو برداشت و راه ماهي بزرگه رو باز کرد.
…اما ماهي
بزرگه هرگز به سمت ماهي کوچيکه حمله نکرد!
ميدونيد
چرا؟
اون ديوار
شيشه اي ديگه وجود نداشت، اما ماهي بزرگه تو ذهنش يه ديوار شيشه اي ساخته بود.
يه ديوار که شکستنش از شکستن هر ديوار واقعي سخت تر بود.
اون ديوار باور خودش بود.
باورش به محدوديت.
باورش به وجود ديوار.
باورش به ناتواني...
اين داستان تلخ باورها و ديوارها نمونه كم نداره:
|+|"کک"ها حیووناي
جالبین.اونها با وجود جثه كوچيكشون گاز می گیرن و
خیلی خوبم
می پرن.تقريبا به نسبت قدشون ، قهرمان پرش ارتفاع اند!
اگه یه کک رو
تو يه ظرف بذاريم ،ازش بیرون می پره . بعد مدتی روی ظرف رو سرپوش میذاریم تا
ببینیم چه اتفاقی ميفته . کک می پره و سرش به
در ظرف می خوره و با کمی سر درد پایین میاد.دوباره می پره
و همون اتفاق می افته.این کار مدتی تکرار
می شه.
درنهايت در ظرف رو بر می داریم،کک دوباره می پره ولی فقط تا
همون ارتفاع!
سرپوش برداشته شده!
درسته که محدودیت فیزیکی رفع شده ولی کک فکر می کنه این محدودیت هنوزم هست.
كك باور كرده...به وجود "ديوار"،
به باورش
به ناتواني...!
|+|فیل ها رو میشه با محدودیت ذهنی
کنترل کرد.پای فیلهای سیرک رو وقتايي که نمایش
نمیدن می
بندن.بچه فیلها را با طنابای بلند و فیلهای بزرگ را با
طنابای
کوتاه.به نظر میاد که باید بر عکس باشه،چون فیلهای پرقدرت به
سادگی می
تونن میخ طنابها را از زمین بیرون بکشن ولی این کار را نمی
کنن! علت
اینه که اونها تو بچگی طنابهای بلند را کشیدند و سعی کردند خودشون رو خلاص کنند!
اما...
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=--=--=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=--=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
|+| حالا ما نه ماهي هستيم و نه كك يا فيل!
انساني هستيم كه ميتونه از اين آزمايشها ،از اين واقعيتهاي تلخ ،درس بگيره.
ما محدوديدت هايي رو برا خودمون قائل ميشيم كه واقعي نيستن.
بهمون ميگن تو نميتوني...نميشه....واسه تو سخته.كار تو نيست و...
اما دوست خوبم باور كن محدوديت،ناتواني و در نهايت شكست، وقتي بوجود مياد كه تو به "ناتواني" خودت ايمان بياري! اين محدوديتا و ديوارهاي ذهني ، سخت تر از ديوارهايي هستن كه اگه در واقعيت وارد عمل بشي باهاشون روبه رو ميشي.پس فقط يك راه وجو داره..
اون هم باور و ايمان قلبي به اينه كه باور داري كه ميتوني!
حالا چرا راه دور بريم.
من از خودم ميگم. نميدونم شمايي كه الان اينجاي متن رو بخوني چه ديدي پيدا ميكني اما همه تلاشم اينه كه بهت اين باور رو بدم كه تو ميتوني...اگه بخواي...اگه محدوديت ها و ديوارها رو بزني كنار...
من 2 سال كنكور دادم.پس امتحان نهايي سال سوم رو تو سال 86 دادم.اگه يادتون باشه اون سال امتحان نهايي ها رو به نحو احسن سخت و مفهومي طرح كردن.اما هرچقدم سخت و مفهومي ، بازم واسه كسي كه دايه درس خوندن داره نمره "هفت و بيست و پنج صدم فيزيك"! هيچ توجيهي نداشت.
درست خوندين..همونه.اما نكته اينجاست كه من درس خون نبودم (هرچند الانشم نيستم) ولي همون نمره هاي فوق پايين تلنگري واسم شد و درعين حال من رو به اين باور رسوند كه" ديوارها سست تر از اون اند كه جلوي انقلاب دروني روح انسان تاب بيارن".اين شد و فيزيك پيش رو 5/17 گرفتم.(هرچند به خاطر 3 سال دبيرستان تنبلي، پايه ام فوق العاده ضعيف شده بود و نتيجش رو تو كنكور (20%) ديدم).اما باور به توانستن منو به هدفم رسوند.
و ايمان دارم اگه اون روز ها سعي نميكردم اين ذهنيت ها رو تغيير بدم ،
اين ديوارها رو بشكنم، هيچ وقت به همينجايي هم كه هيج جا نميرسيدم.
دوستاي خوبم راز موفقيت تو تلاشه...
اما خوبه كه از يه فاكتور فوق مهم هم اين وسط غافل نشيم...
همه ی تلاشهاي
ما يه طرف.
یه طرف خیلی
کوچیک ,
.
.
.
خدا هم یه طرف.
هیچ وقت از وقتايي
كه بايد واسه اون خرجش كني ، نزن تا به كارهات ياحتي درسات برسي.
به قول یه
جمله ی قشنگ:
همه ی ما
فکر میکنیم چون گرفتاریم به خدا نمیرسیم.
اما حقیقت
اینه که چون به خدا نمیرسیم گرفتاریم.
حق يار...
خدانگهدار.





کو فراری...!!!




)
)